تبليغاتX
مرغ معما
مرغ معما در این دیار غریب است!
تمام آرزوهایم را قاب میکنم

که همیشه جلو چشمانم

باشد

تا یادم بماند

که چرا زنده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/13ساعت   توسط پریا  | 

گفتی سراغ نشانه هایت برویم

تا تو را بشناسیم

حالا فرمان ده که برگردیم

برگردیم تا از مسیر تجلی

از مسیر روشن شهود

پیدایت کنیم

بگذار روحم از نگاه به نشانه ها

چشم فرو بندد

بگذار روحم بلندتر از آن شود

که به آثارت

دل بندد و اعتماد کند

اینک این حقارت و کوچکی من

رو به روی چشمهای تو

اینک این روزگارم

که از تو پنهان نیست

رسیدن به تو را از تو می خواهم

برای بودنت، به خودت استدلال می کنم

مرا تا خودت

با نورت راه ببر. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت   توسط پریا  | 

آقا امتحانام داره شروع میشه و من تا حالا هیچی درس نخوندم.

همرو قشنگ جمع کردم برای آخر ترم که توی طول ترم خودم رو خیلی اذیت نکنم.

به خاطر همین شاید نتونم تند تند بیام گرچه طی این دو هفته نشون دادید خیلی فرق نمیکنه

که بیام یا نیام!!!!!!!!!!!!!!

در کل گفتم خیلی نگران من نشید!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت   توسط پریا  | 

منم!

این، منم حالا رو به روی تو!

کوچک

خوار

افتاده

خسته و حقیر!

نه عذری دارم، نه بهانه

نه پناهی

نه توضیح و نه توجیه

نمی توانم بگویم(( نکردم))

چطور انکار کنم؟

چه فایده ای به حالم دارد انکار؟

همه شاهد بوده اند، همه اعضا و اندامها

شاهدان هرچه کرده ام

می دانم، با تمام وجود می دانم

بی هیچ تردیدی

که تو از چیزهایی بزرگ از من سوال

خواهی کرد، از اموری بزرگ!

تو قاضی عدلی که ستم نمی کند

و همین عدل تو، درست همین عدل

توست

که مرا گرفتار خواهد کرد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/15ساعت   توسط پریا  | 

سلام

دلم برای وبم خیلی خیلی تنگ شده بود.

کسی منتظر من بوده که برگردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی حرفا دارم که باید بزنم.

باز برمیگردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت   توسط پریا  | 

در دستان من دو جعبه است که خداوند به من بخشیده تا انها را نگاه دارم.

خدا گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی قرار بده. من به پند او گوش دادم

و غم و شادیهایم را در جعبه ها ذخیره کردم.

جعبه طلایی هر روز سنگینتر می شد در حالی که جعبه سیاه در کمال تعجب همچون گذشته سبک بود.

وقتی جعبه سیاه را باز کردم دیدم سوراخی ته آن وجود دارد که غمهایم از آن بیرون میریزند.

من منفذ را به خدا نشان دادم و شگفت زده گفتم:

متعجبم که غمهایم کجا می توانند رفته باشند.

او لبخندی زد و گفت: همه آنها این جا پیش من هستند. جعبه طلایی برای حساب کردن برکات  من به  شماست و جعبه سیاه برای خودتان استکه بگذارید غمهایتان عبور کنند و بگذرند.                 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت   توسط پریا  | 

 

 

روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند، کسی نه شاخه گلی می آورد، نه برایش می خندید و نه می گریست. وقتی رفت ، همه آمدند، برایش دسته گل آوردند،سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند.

شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/22ساعت   توسط پریا  | 

 

 

وقتی دل کوچولوی آدم یه کمی غمی باشه؛ دل آدم یه عالمه غمی می شه.وقتی دل کوچولوی آدم یه عالمه غمی باشه...

می رم سراغ آسمون می گه من نمی تونم کاری بکنم، می رم سراغ زمین می گه من نمی تونم...

می رم سراغ...

به دستهام نگاه می کنم،آروم می رن طرف آسمون،چشمام شروع می کنن به گریه کردن، منم آروم آروم دعا می کنم.

خدایا دل کوجولو رو می سپرم دست خود خودت.

همین!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/13ساعت   توسط پریا  | 

 

 

دیر زمانی است روی شاخه این بید

مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.

نیست هم آهنگ او صدایی,رنگی.

چون من در این دیار,تنها,تنهاست.

 

گر چه درونش همیشه پر ز هیاهوست,

مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف,

بام و در این سرای می رود از هوش.

 

راه فرو بسته گر چه مرغ به آوا,

قالب خاموش او صدایی گویاست.

می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار,

پیکر او لیک سایه ـ  روشن رؤیاست.

 

خیره نگاهش به طرح های خیالی.

آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نیست.

دارد خاموشی اش چو با من پیوند,

چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.

 

ره به درون می برد حکایت این مرغ:

آنچه نیاید به دل,خیال فریب است.

دارد با شهرهای گمشده پیوند:

مرغ معما در این دیار غریب است.

 


مرغ معما می خواهد پر بگیرد...

ولی نمی داند به کجا!!!

کمکش می کنید!!؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/07ساعت   توسط پریا  |