که فرشته ها برایم دعا می کنند
که قاصدکی در راه است
که فردا منتظرم می ماند
که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد
اگر روزی دلم گرفت یادم باشدکه خدا همین نزدیکی ها
و من تنها نیستم
یک عاشقانه ی آرام . نادر ابراهیمی
تصمیم را گرفتم. احساس می کردم کوهی از قدرت و اطمینان و بی باکی در سینه دارم. می خواستم به او بگویم از کودکی خانه کوچک قلبم به امید او پر نور و گرم بوده است.
وقتی کنارش ایستادم گلویم خشک شد. سرم را پایین انداختم.
دفترچه خاطراتش روی میز بود... داخل یک قلب سرخ رنگ اسم کس دیگری را نوشته بود
حسین استاد احمد خزدوز
که همیشه جلو چشمانم
باشد
تا یادم بماند
که چرا زنده ام.
تا تو را بشناسیم
حالا فرمان ده که برگردیم
برگردیم تا از مسیر تجلی
از مسیر روشن شهود
پیدایت کنیم
بگذار روحم از نگاه به نشانه ها
چشم فرو بندد
بگذار روحم بلندتر از آن شود
که به آثارت
دل بندد و اعتماد کند
اینک این حقارت و کوچکی من
رو به روی چشمهای تو
اینک این روزگارم
که از تو پنهان نیست
رسیدن به تو را از تو می خواهم
برای بودنت، به خودت استدلال می کنم
مرا تا خودت
با نورت راه ببر.
همرو قشنگ جمع کردم برای آخر ترم که توی طول ترم خودم رو خیلی اذیت نکنم.
به خاطر همین شاید نتونم تند تند بیام گرچه طی این دو هفته نشون دادید خیلی فرق نمیکنه
که بیام یا نیام!!!!!!!!!!!!!!
در کل گفتم خیلی نگران من نشید!
این، منم حالا رو به روی تو!
کوچک
خوار
افتاده
خسته و حقیر!
نه عذری دارم، نه بهانه
نه پناهی
نه توضیح و نه توجیه
نمی توانم بگویم(( نکردم))
چطور انکار کنم؟
چه فایده ای به حالم دارد انکار؟
همه شاهد بوده اند، همه اعضا و اندامها
شاهدان هرچه کرده ام
می دانم، با تمام وجود می دانم
بی هیچ تردیدی
که تو از چیزهایی بزرگ از من سوال
خواهی کرد، از اموری بزرگ!
تو قاضی عدلی که ستم نمی کند
و همین عدل تو، درست همین عدل
توست
که مرا گرفتار خواهد کرد.
دلم برای وبم خیلی خیلی تنگ شده بود.
کسی منتظر من بوده که برگردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی حرفا دارم که باید بزنم.
باز برمیگردم.
خدا گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادیهایت را در جعبه طلایی قرار بده. من به پند او گوش دادم
و غم و شادیهایم را در جعبه ها ذخیره کردم.
جعبه طلایی هر روز سنگینتر می شد در حالی که جعبه سیاه در کمال تعجب همچون گذشته سبک بود.
وقتی جعبه سیاه را باز کردم دیدم سوراخی ته آن وجود دارد که غمهایم از آن بیرون میریزند.
من منفذ را به خدا نشان دادم و شگفت زده گفتم:
متعجبم که غمهایم کجا می توانند رفته باشند.
او لبخندی زد و گفت: همه آنها این جا پیش من هستند. جعبه طلایی برای حساب کردن برکات من به شماست و جعبه سیاه برای خودتان استکه بگذارید غمهایتان عبور کنند و بگذرند.
روزهای بودنش همه با او بیگانه بودند، کسی نه شاخه گلی می آورد، نه برایش می خندید و نه می گریست. وقتی رفت ، همه آمدند، برایش دسته گل آوردند،سیاه پوشیدند و از رفتنش گریستند.
شاید تنها جرمش نفس کشیدن بود.
وقتی دل کوچولوی آدم یه کمی غمی باشه؛ دل آدم یه عالمه غمی می شه.وقتی دل کوچولوی آدم یه عالمه غمی باشه...
می رم سراغ آسمون می گه من نمی تونم کاری بکنم، می رم سراغ زمین می گه من نمی تونم...
می رم سراغ...
به دستهام نگاه می کنم،آروم می رن طرف آسمون،چشمام شروع می کنن به گریه کردن، منم آروم آروم دعا می کنم.
خدایا دل کوجولو رو می سپرم دست خود خودت.
همین!